تبليغاتX
صدای سکوت
امروز 

شنبه پنجم خرداد 1386

یک چشم من اندرغم دلدار گریست.

چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال آمد او را بستم

گفتم نگریستی نباید نگریست...

((مولانا))

نوشته شده توسط سامان در 23:2 | موضوع: آنچه گفتنی ایست
• لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386

نوشته شده توسط سامان در 20:10 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آذر 1385

Image and video hosting by TinyPic">

نوشته شده توسط سامان در 18:28 | موضوع: تصویر
• لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم خرداد 1385

کاش می دانست

 

 

 

ای کاش می دانست،لحظه ها بارفتنش...!چقدردلگیرند.

 

ای کاش می دانست بارفتنش،اقاقی هاچه زود می میرند.

 

وای کاش می دانست که بعدرفتنش،قناری هاغصه می گیرند.

 

 

نوشته شده توسط سامان در 20:48 | موضوع: حرفهای نگفته
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم خرداد 1385

وقت رفتن...،

وقت رفتن...،

 

برای آخرین باربه چشمانم نگاه کردی

 

نگاه من تورا می خواست،

 

ولی توانکارمی کردی.

 

به فرداها قسم خوردی

 

که هرگزبرنمی گردی،

 

و من تنها گریه می کردم

 

تاتوازشهرم سفرکردی.

(س- سکوت) 

نوشته شده توسط سامان در 19:19 | موضوع: شعرنو
• لینک ثابت   • 

شنبه ششم خرداد 1385

نوشته شده توسط سامان در 20:25 | موضوع: تصویر
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم خرداد 1385

ردپا


فکرنکن اگه بری، به دنبالت نمی گردم 

من همیشه...! 

هرکجا...! 

پی ردپایی ازتومی گردم. 

تمام خاطراتم رابه پاهای تومی ریزم  

بیا...برگرد. 

برگردکه من...، 

  ازشوق دیدارتولبریزم.  

(س ـ سکوت)

 

نوشته شده توسط سامان در 13:30 | موضوع: اشعارسوخته
• لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم خرداد 1385

نرو...

 

نرو...                    

تنهام نذار،تنها می میرم

                   نرو...                   

پیشم بمون،بی تومن خیلی غریبم

نرو...                   

تومیدونی به عشق تواسیرم

                 نرو...                 

نذاردستات وتودست دیگه ای ببینم.

 

نوشته شده توسط سامان در 21:53 | موضوع: ترانه ها
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385

همیشه به یادت هستم.

 

به دستان کوچکت سوگند،

 

که من باتوبودن رابرای باتوبودن دوست می دارم.

نوشته شده توسط سامان در 16:25 | موضوع: تصویر
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385

آرزوی خیس

امروز،درغروب یک روزپاییزی

آنچنان که برگهای خشکیده می خوانند

سرود زنده بودن را،

من ازتومی گویم باغروبی که سوی خاموشی است،

ونسیمی که بی ثمر دنبال تومی گردد

تا بگویدحرفها وعقده هایش را.

من تنها به دنبال تومی گردم

باحسرت وتردید نگاهی که

معصومییت چشمان توراکم داشت.

ومن تنها به دنبال تومی گردم

درشامگاهی که دیگربار

آرزوی خیس توراباخود داشت.

باتلخیص ازمجموعه ی عاشقانه ها(س-سکوت)

نوشته شده توسط سامان در 7:28 | موضوع: اشعارسوخته
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385

نوشته شده توسط سامان در 15:30 | موضوع: تصویر
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385

مسافر

 

گم کرده ای دارم دراین دنیا

 

کجا رفته نمی دانم ...

 

به دیدارش منتظرهستم

 

که شاید روزی بازآید.

 

چه شبهایی سحرکردم

 

به امیدی که می آید...

 

مرا از این انتظارکور

 

ازاین ((مقصود بی مقصد))

 

که می دانم خود دلیلش چیست می راند...

 

به این امید که می آید...

 

به هر خط فریب آرزویی دل بستم

 

به هرراهی که می گفتی تو منچشم نظربستم.

 

ولی افسوس رفت و گذشت از من

 

همچو ابری سایه وار ازمن

 

نه دستش را تکان می داد

 

نه لبخندی به من می زد...!

 

باتلخیص ازمجموعه ی صدای سکوت

 

نوشته شده توسط سامان در 15:26 | موضوع: شعرنو
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385

نوشته شده توسط سامان در 8:31 | موضوع: تصویر
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385

من یادگرفتم...

من یادگرفتم...

که دراین تنهایی،

  پروانه ی کوچک احساسم را  

با انعکاس آبی پنجره پروازدهم، 

وبه یادت باشم.

من یادگرفتم...

         یادگرفتم،        

که تنهاباشم.

ودراین تنهایی

همیشه عاشق باشم. 

 

نوشته شده توسط سامان در 20:6 | موضوع: دل نوشته
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385

حافظ

حریم عشق را درگه بسی بالاترازعقل است

 

کسی آن آستان بوسد که جان درآستین دارد.

نوشته شده توسط سامان در 20:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385

نوشته شده توسط سامان در 12:16 | موضوع: تصویر
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

آخرین بار

آنکه برایم آخرین بار نوشت

سوختی به پای سرنوشت

بی خبربودازاینکه...!

اولین جمله ی عاشقانه را خودش نوشت.

نوشته شده توسط سامان در 21:0 | موضوع: حرفهای نگفته
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

نوشته شده توسط سامان در 17:43 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

وسکوت...!

وسکوت...!

 وسعت فریادمن بود...،

 آنگاه که به پرتگاه درون لغزیدم.

لغزیدم

و خوب فهمیدم...

که هرگزعاشق نشوم.

 

نوشته شده توسط سامان در 17:30 | موضوع: حرفهای نگفته
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385

کاش می شد

 کاش می شد، لباس آسمان را به دامانت وصله می کردم

تا زمین زیرپاها یت ازباران شادی همیشه نمناک وترباشد.

 

نوشته شده توسط سامان در 20:51 | موضوع: جمله ها
• لینک ثابت   •