شنبه پنجم خرداد 1386
یک چشم من اندرغم دلدار گریست.
چشم دگرم حسود بود و نگریست
چون روز وصال آمد او را بستم
گفتم نگریستی نباید نگریست...
((مولانا))
جمعه نوزدهم خرداد 1385
کاش می دانست
ای کاش می دانست،لحظه ها بارفتنش...!چقدردلگیرند.
ای کاش می دانست بارفتنش،اقاقی هاچه زود می میرند.
وای کاش می دانست که بعدرفتنش،قناری هاغصه می گیرند.

پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
وقت رفتن...،
وقت رفتن...،
برای آخرین باربه چشمانم نگاه کردی
نگاه من تورا می خواست،
ولی توانکارمی کردی.
به فرداها قسم خوردی
که هرگزبرنمی گردی،
و من تنها گریه می کردم
تاتوازشهرم سفرکردی.
(س- سکوت)

چهارشنبه سوم خرداد 1385
ردپا
فکرنکن اگه بری، به دنبالت نمی گردم
من همیشه...!
هرکجا...!
پی ردپایی ازتومی گردم.
تمام خاطراتم رابه پاهای تومی ریزم
بیا...برگرد.
برگردکه من...،
ازشوق دیدارتولبریزم.
(س ـ سکوت)

دوشنبه یکم خرداد 1385
نرو...
نرو...
تنهام نذار،تنها می میرم
نرو...
پیشم بمون،بی تومن خیلی غریبم
نرو...
تومیدونی به عشق تواسیرم
نرو...
نذاردستات وتودست دیگه ای ببینم.
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385
همیشه به یادت هستم.
به دستان کوچکت سوگند،
که من باتوبودن رابرای باتوبودن دوست می دارم.

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
آرزوی خیس
امروز،درغروب یک روزپاییزی
آنچنان که برگهای خشکیده می خوانند
سرود زنده بودن را،
من ازتومی گویم باغروبی که سوی خاموشی است،
ونسیمی که بی ثمر دنبال تومی گردد
تا بگویدحرفها وعقده هایش را.
من تنها به دنبال تومی گردم
باحسرت وتردید نگاهی که
معصومییت چشمان توراکم داشت.
ومن
درشامگاهی که دیگربار
آرزوی خیس توراباخود داشت.
باتلخیص ازمجموعه ی عاشقانه ها(س-سکوت)

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385
مسافر
گم کرده ای دارم دراین دنیا
کجا رفته نمی دانم ...
به دیدارش منتظرهستم
که شاید روزی بازآید.
چه شبهایی سحرکردم
به امیدی که می آید...
مرا از این انتظارکور
ازاین ((مقصود بی مقصد))
که می دانم خود دلیلش چیست می راند...
به این امید که می آید...
به هر خط فریب آرزویی دل بستم
به هرراهی که می گفتی تو منچشم نظربستم.
ولی افسوس رفت و گذشت از من
همچو ابری سایه وار ازمن
نه دستش را تکان می داد
نه لبخندی به من می زد...!
باتلخیص ازمجموعه ی صدای سکوت
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
من یادگرفتم...
من یادگرفتم...
که دراین تنهایی،
پروانه ی کوچک احساسم را
با انعکاس آبی پنجره پروازدهم،
وبه یادت باشم.
من یادگرفتم...
یادگرفتم،
که تنهاباشم.
ودراین تنهایی
همیشه عاشق باشم.

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
حافظ
حریم عشق را درگه بسی بالاترازعقل است
کسی آن آستان بوسد که جان درآستین دارد.
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
آخرین بار
آنکه برایم آخرین بار نوشت
سوختی به پای سرنوشت
بی خبربودازاینکه...!
اولین جمله ی عاشقانه را خودش نوشت.
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
وسکوت...!
وسکوت...!
وسعت فریادمن بود...،
آنگاه که به پرتگاه درون لغزیدم.
و خوب فهمیدم...
که هرگزعاشق نشوم.






